سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
جامی از فرهنگ
صفحه اصلی ای میل مدیر وبلاگ شناسنامه مدیر وبلاگ
یادداشت‏های پراکنده‏ی یک نوجوان سی و هشت ساله
یک نگاه
 عکس از مهر نیوز

یک سخن
در باب عاشورا آنچه که عرض مى‏کنم - البته یک سطر از یک کتاب قطور است - این است که عاشورا یک حادثه‏ى تاریخىِ صرف نبود؛ عاشورا یک فرهنگ، یک جریان مستمر و یک سرمشق دائمى براى امت اسلام بود. حضرت ابى‏عبداللَّه (علیه‏السّلام) با این حرکت - که در زمان خود داراى توجیه عقلانى و منطقى کاملاً روشنى بود - یک سرمشق را براى امت اسلامى نوشت و گذاشت. این سرمشق فقط شهید شدن هم نیست؛ یک چیزِ مرکب و پیچیده و بسیار عمیق است. سه عنصر در حرکت حضرت ابى‏عبداللَّه (علیه‏السّلام) وجود دارد: عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه. (مقام معظم رهبری)

آرشیو
بازدیدها
  • امروز جمعه 100 اردیبهشت 3
  • بازدید کل 191437
  • بازدید دیروز 35249
  • بازدید امروز 5946
یکشنبه 86/4/24
نوستالژی برادرم

دکتر آمده بود بالای سرم. می گفت:«اگر چیزی نخوره یا گریه نکنه خودش هم از بین میره.» خواب نبودم، خودم را به خواب هم نزده بودم. همین طوری دراز کشیده بودم روی تخت و چشمانم از ضعف نیمه باز بود. جای سوزن سِرُم درد می کرد، دردی همراه با سوزش. محمد نبود. محمد چهار روز می شد که پریده بود و از او فقط خاطره اش مانده بود. خاطره اش به همراه یک دنیا اندوه. دیگر از خنده هایش، شوخی هایش و شلوغ کاری هایش خبری نبود. اولین تصویری که از او در ذهن داشتم شش ماهگی اش بود. خودش زور می زد می نشست در جایش و می گفت:«قَ قَ قَ» یعنی:«دست دست دست» و دست می زد.
دکتر دستش را گذاشت روی پیشانی ام. گفت:«یخه، فایده ای نداره، اگر گریه نکنه از دست میره! ... ارتباط عاطفی با برادرش خیلی زیاد بوده؟»
محمد یک سالش بود. آقای ایرانشاهی آمده بود و یک سرویس بلور خوشگل آورده بود. خانمش می گفت:«گشتیم بهترین سرویس رو گیر آوردیم، از بس که محمدتون خوشگله. همه جا تعریفش رو می کنم.» محمد می خندید. انگار می فهمید. اسمش که می آمد گوش هایش تیز می شد و می خندید. دکتر گفت:«بیدار که شد برایش میوه بیارید. موز دوست داره؟» پدر گفت:«همه چی می خوره. فقط این چهار روز نه چیزی میگه نه چیزی می خوره. مات و مبهوت فقط نگاه می کنه»
دکتر گفت:«به هر حال دارو لازم نداره. همین سرم کافیه. باید حرف بزنه، باید گریه کنه، باید غذا بخوره. همیشه روحیش حساسه یا این شوک این جوریش کرده؟»
پدر گفت:«شعر میگه.»
لالا لالا داداشی، داداشی نازنازی، با من میکنی بازی، مامان میگه نندازی. چهار سالم بود که این شعر را از روی لالایی مادر گفتم. دکتر محکم گفت:«همون، اگر شعر میگه حساسه! یک روانپزشک هم ببیندش خوبه. اما باید حرف بزنه، باید گریه کنه.»
یک مرتبه داد زدم:«ای وای داداشی ی ی ی ی ی ی ی!» و زدم زیر گریه. اتاق از هق هق گریه ام منفجر شد.



ای میل خود را وارد نمایید تا از به روز شدن این وبلاگ مطلع شوید.





Powered by WebGozar

 RSS 


ترجمه قالب توسط امیر عباس

فهرست یادداشت‏های این وبلاگ
نوستالژی برادرم - جامی از فرهنگ
امیر عباس
فکر می‏کنم در زمینه‏ی تخصصی‏ام کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم و هنوز کارم را آغاز نشده می‏دانم. با این امید زندگی می‏کنم که در آینده طرح‏های بی‏شمار ادبی و فرهنگی خود را به نتیجه برسانم. یادداشت‏های این وبلاگ ممکن است از سر دلتنگی و یا از روی نقد یا تحلیل باشند و در هر صورت سعی می کنم صبغه‏ی فرهنگی وبلاگ حفظ شود؛ فقط سعی می کنم، همین!